ario222

درباره من ( من کیستم؟)

زندگانی من :

  • · کودکی

در آغازین سالهای تشویش میهنمان در یکی از شهرهای کویری در یک خانواده روشنفکر مذهبی به دنیا آمدم. پدرم شریعتی و مطهری می خواند و سعی میکرد آنها را به هم بیامیزد، دین و ملیت خانواده ام درهم آمیخته بود، همانطور که در نوشته های شریعتی چنین به نظر میرسید.

  • · تولد در دوران جنگ عراق بر ضد ایران

گویی این تقدیر بود تا در زمانه ای که جنگ بی خردانه عراق بر علیه ایران در جریان بود، به دنیا بیایم تا حس کنم آنقدرها هم که اسلام میگوید، جنگ و خونریزی دوست داشتنی  و خدایی نیست.

عراقیها می گفتند ما در راه خدا برای کوبیدن ایرانیهای مجوس و رافضی جنگ را آغازیده ایم و این جهادی است در راه الله و ما بدنبال آنیم که آنچه پدرانمان در هزار و چهارصدسال پیش بر سر ایرانیان آوردند بر سرشان بیاوریم.

رهبرشان خود را سردار قادسیه مینامید و می گفت بازهم از سر ایرانیان مناره خواهد ساخت.

در این سوی نیز ولی فقیه خود خوانده میگفت که در راه خدا باید جهاد کرد و این جهادیست در راه الله!

این همه در حالی بودکه فرزندان ایرانزمین در جنگ با جهادگران عراقی کشته و مجروح میشدند! به نظر شما عجیب نیست در حالیکه عرقیها به دستور الله جهاد میکردند و ایرانیان را میکشتند و جوانان و دلاوران ایرانی برای دفاع از ناموس میهن و ملت به جنگ آنان میشتافتند، ولی فقیه می گفت ایرانیها در حال جهادند؟!!!

بالاخره عراقیها جهاد میکردند یا ایرانیها؟

اصلا این ولی فقیه بی سواد یکبار قرآن خوانده بود که بداند جهاد در سخنان الله به چه معناست؟

شاید هم الله در دو جبهه میجنگید و در حال جنگ بر ضد خودش بود؟!!!

شاید هم الله، همه را سر کار گذاشته بود و به جان هم انداخته بود و گوشه ای نشسته بود و می خندید به حال این ملتهای نادان و بی خرد؟!!!

یادم می آید وقتی آژیر میکشیدند و با مادر، دوان دوان به زیرزمین میرفتیم و صدای غرش هواپیماهای جنگی و فرو افتادن بمبها را میشنیدم، به هرچه جهاد بود لعنت می فرستادم.

این چه واژه زشت و شیطانی بود که برای آن باید کشت و کشته شد؟

و جالب اینکه هر دو طرف می گفتند ما در حال جهادیم!!!

به هر حال من آن سلحشورانی که برای بقای ایران و ایرانی در جنگ بر ضد عراقیهای متجاوز کشته شدند را میستایم و از صمیم قلب دوستشان دارم، زیراکه آنان همان نقشی را بر عهده گرفتند که هزاران سلحشور دیگر از دوران باستان و در زمان مادها و هخامنشیان و پس از آنها بر دوش داشته اند و آن دفاع از ناموس میهن بود.

  • اسلام ایرانی

اصولا شیعه گری خانواده ام همچون بسیاری دیگر از ایرانیان، مدلی ایرانی شده از اسلام بود که تحجرها و حماقتهای اسلام موجود و خصوصا علمای آنرا را بر نمی تابید و آنها را تحریف اسلام می دانست؛ زیرا که از نظر آنان اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست از مسلمانی ماست!

این همیشه یک پرسش بزرگ برایم بود که :

اگر اسلام تحریف شده پس چرا آنرا پیروی می کنید؟

اگر تحریف نشده چرا می گویید آنچه اجرا میشود و ضد انسانی است، حتما غیر اسلامیست؟

اما به هر حال آنها ملی مذهبی بودند و روشنفکران دینی همچون بازرگان، شریعتی و مانند آنها سردسته این گروه بزرگ اجتماعی ایران محسوب میشدند.اینان پیشروترین قشر فکری و فرهنگی جامعه ایران به شمار می آمدند(البته اگر چند نفر روشن اندیش غیر دینی ایرانی و پیروان اندکشان را در نظر نگیریم)

  • · جمهوری اسلامی

زمانی به دنیا آمدم که کار از کار گذشته بود و انقلابی کور را صورت داده بودند، عملا تنها کاری که می کردم نظاره پیشروی انقلابیون 57 بود و اندیشیدن در آنچه من تضاد حرف و عمل می دانستم!

آنها می گفتند نظام اسلامی و احکام اسلام سبب شکوفایی ملی و پیشرفت میهن خواهد شد، اما اجرای احکام اسلام نشان میداد ، این احکام آن چیزی را که اسلام ادعا می کند بدست نمی دهد!

اسلام ادعا می کرد اگر فردی یا گروهی یا قومی یا ملتی به احکام آن عمل کنند به همه سعادتها دست خواهند یافت، اما احکام اسلام در عمل راهی به گورستان و پسرفت و نابودی بود!

اسلام آن چیزی نبود که ادعا می کرد، اسلام مشتی حرفهای بی منطق و بی پایه بود که در صورت عمل به آنها، آن چیزی که بر سر عامل می آمد در بهترین حالت کشوری عقب مانده و کمونیستی بود که همه مردم، دست گدایی به سوی دولت اسلامی دراز می کردند!

در حالیکه چند سال بیش نداشتم و دست در دست مادر از کنار صفهای طویل  کوپن می گذشتم، در ذهنم می آمد که اینها چرا اینقدر هر روزه در صف می ایستند و عمرشان را در پای دولت اسلامی به هدر میدهند، بعدها از خودم می پرسیدم  اجرای اسلام، مسلما برای این مسلمانان ریز و درشت نتیجه عکس ادعاهای بلندپروازانه قرآن داشته، چرا آنها در این روش و دین و آیین شک نمیکنند؟

اما هنوز ذهنم کودک بود، من به هر حال از کودکی سعی می کردم از ادعاهای آنان فاصله بگیرم و سر در دنیای اندیشه های خودم داشته باشم. محیط تلخ و خشن آنان برای روح من غمناک و غریب بود. من در چشمم نور بود و در سیمای تلویزیون و مراسم مذهبی آنان تنها و تنها، تاریکی میدیدم.

این بود که ترجیح میدادم روح کوچکم را به کوچه ببرم و هفت سنگ و فوتبال را به تماشای برنامه های تلویزیون آنان برتری دهم.

  • · نوجوانی

من کودکی بودم که در حکومت اسلامی و با باورهای تند و تیز اسلامی رشد کرده بود. تصورم این بود که اسلام به ذات خود ندارد عیبی و ما باید پیروی این آیین را بر هر چیزی برتر شماریم تا در دنیا و آخرت کامیاب باشیم. در دبستان به کلاسهای قرآن و .. ما را میبردند و راه بهشت که از صراط مستقیم اسلام میگذشت را نشانمان می داندند.

می گفتند عمل به دین اسلام برای شما شادی، کامیابی و خوشبختی دنیا و آخرت را به بار خواهد آورد و ما می پذیرفتیم و شادانه آیه های قرآن را حفظ می کردیم.

  • نخستین تکان وجدانی

اما نخستین باری که به اسلام و خدایش شک کردم سیلی ای بود که نیروهای کمیته ای و بسیجی خدای اسلام بر گوش زنی کم حجاب در خیابان زدند.

داستان این بود که در حین رفتن به دبستان، دیدم ناگهان یک ماشین پاترول کمیته جلوی زنی محترم و میانسال به شدت توقف کرد، من از ترس ترمز ماشین درجا خشکم زده بود،  دیدم دو نیروی سبز پوش کمیته از ماشین پیاده شدند و جلوی زن وحشتزده را گرفتند، زنی محترم و حدود 45 ساله و بسیار زیبا، با مانتویی بسیار پوشیده و کرم رنگ، یکیشان بر سر زن فریاد زد که زنکه هرجایی چرا روسریت کامل موهات رونپوشونده، زن گفت خجالت بکش پسرجان من سن مادرتم، این چه طرز برخورده و دیدم که محکم توی گوش زن بینوا زدند، اولین باری بود که می دیدم نیروهای خدای اسلام ، زنی بی دفاع را میزنند، زن را با وحشی گری تمام توی ماشین کمیته انداختند و بردند! و بردند و بردند!بردند که بردند!

من به راهم ادامه دادم؛ خیالم مملو از سیلی، خیالم ملو از وحشت، خیالم مملو از پرسش پیرامون این پرستش!

خدای اسلام دیگر آن بخشنده و مهربانی برای من نبود و هرگز دیگر آنی نشد که می گفتند هست!

آنروزها نه درس میفهمیدم و نه مدرسه!

از کی باید می پرسیدم که آیا خدا گفته به زنان کم حجاب سیلی بزنید؟

از کی باید می پرسیدم اگر آن زن، مادر یا همسر یا خواهرم بود چه باید می کردم؟

از کی باید می پرسیدم آیا در جنت خدای اسلام هم به زنان سیلی میزنند؟

آیا الله اینقدر فرومایه بود که مردان را برای زدن زنان بی دفاع تهییج و تشویق می کرد؟

آیا بهشتیان همین کمیته ای ها بودند؟ برای زدن بی دفاعان و مظلومان خدای اسلام، بهشت جایزه میدهد؟

من که نمیخواستم جایی باشم که این مدافعان دین الله آنجا بودند! مسلما آنجا هم زدن بود و تحقیر و ظلم

آنقدر سوال در ذهنم بود که مغزم در حال انفجار بود! به خودم می گفتم خدایا آخه من با این دل کوچک چرا باید همچین صحنه ای را ببینیم؟

من که کاری از دستم بر نمی آمد تا از او دفاع کنم! اصلا دلم رضایت نمیداد که حق با سربازان الله باشد… اصلا دلم رضا نمیداد که زدن زنان بخاطر چندتار مو درست باشد

از این میسوختم که هیچ کسی که از آن خیابان رد میشد کمکی به آن زن بیچاره تنها نکرد

در دلم می گفتم اگر روزی بزرگ شدم، نمیگزارم کسی ازین کارهای بد بکند

نمیدانستم دور از چشم کوچک من این کارهای بد به شدت هرچه تمامتر در جریان بود، اما دریغ از یک صدا که برخیزد، اگر هم صدایی از این چاه حیرانی برمیخواست بدلیل عدم حمایت مردم در گلو خفه میکردند تا اسلام بماند تا تظام اسلامی بماند..

  • نوجوانی و بسیج

نوجوان شده بودم و شور و حال بسیجی بودن در مدارس برپا بود، من هم که در یک مدرسه مذهبی درس میخواندم، دلم میخواست یکی از این فداییان اسلام باشم.

برای نخستین بار به یک پایگاه بسیج رفتم، گفتم برنامه شما در اینجا چیست؟ گفتند هیچ برنامه ای نیست، شبها در پایگاه جمع میشویم، آموزشهای عقیدتی و نظامی داریم و بعد هم اعزام برای گشت و کنترل مردم!

هان؟ کنترل مردم؟

گفتم باید ببینم دقیقا منظور از گشت و کنترل چیست

به برادرم که در بسیج رفت و آمد و دوستانی داشت گفتم باید یک شب با آنها بروم ببینم چه می کنند و او مقدمات این کار را فراهم کرد.

آن شب آمد و من هم به گشت رفتم، تصور من این بود که ما برای برقراری امنیت و جلوگیری از دزدی و مانند انها میرویم، اما آنچه دیدم زمین تا آسمان متفاوت بود،  انان کاری جز گیر دادن به جوانان و زنان و دختران نداشتند، ماشینهایی که به نظرشان گرانقیمت می آمد متوقف می کردند و بعد کلی بازرسی و تلف کردن وقت طرف، وی را با تحقیر رد میدادند، به جوانانی که در خیایان قدم میزدند و ظاهرشان برایشان جالب نبود گیر میدادند و بد و بیراه  می گفتند و درگیر میشدند!

از دختران وزنان که بگزریم! تمام هم و غمشان بود که با ترساندن زنان بیوه و دختران شماره ای بدهند و قراری بگزارند!

این هم شد عضویت من در بسیج، همان یک شب بود و تمام! از نظر من کارهای غیر اسلامی انجام میدادند! اما آیا واقعا آنها غیر اسلامی عمل میکردند یا من اسلام را نمی شناختم؟

  • یک مسلمان راستین

من یک مسلمان واقعی به معنای ملی مذهبی آن بودم، یعنی فردی بودم که به آنچه خدایی و خوبی می پنداشتم عمل میکردم و آنچه میدانستم غیر انسانیست تحریف می نامیدم و از دست زدن بر آن بر حذر بودم.

اصولا دین من همانند بسیاری از ایرانیان اسلام نبود، بلکه آن چیزهایی که دوست می داشتم و درست میدانستم را دینی می نامیدم! خدای من نیز همین گونه بود؛ همچون اکثریت ایرانیان، تصور من از الله ، صفات و ویژگیهای واقعی او نبود ، بلکه الله تنها اسمی بود برای نامیدن خدای خوبیها!

نمازهایم در اول وقت بود و حتی نماز شب و بعضی از مستحبات را انجام میدادم. من کمتر گناهی مرتکب میشدم و به جرئت میگویم در همان 15-16 سالگی نوعی معصومیت از نظر احکام اسلامی یافته بودم.اما این یک بعد شخصیتی من بود که انرا از خانواده به ارث برده بودم. یعنی هیچگاه نمیتوانستم بدیها وجنایاتم را توجیه کنم بنابر این کمتر مرتکب خلاف میشدم.

اینها را میگویم تا بدانید، کسی که مقالاتش مملو از حملات مستند به اسلام و تازیان است، قبل ازین یک مسلمان راستین، فراتر از مسلمانی بوده است، یعنی من به آنچه خوبی بود عمل میکردم و بدیهای آنرا عمل نمی کردم!

کسی نمیتواند به من انگ ضدیت ابتدایی با اسلام بزند یا بگوید به خاطر منافع فردی یا هرچیزی شبیه آن با اسلام مخالفم؛ امروز بر همه روشن است اگر کسی ادعای مسلمانی کند آنقدر منافع دارد که یک هزارم آنرا مخالفت ندارد.

من در خانواده ای مسلمان و از نژاد اصیل ایرانی زاده شدم. خانواده ام مقید به احکام اسلام بودند و هستند. تا آنجایی که یادم می آید در دورانی که خود را مسلمان می نامیدم یک گام خلاف احکام الله بر نداشتم.

من در آن دوره به جرئت از اکثریت کسانی که خود را مسلمان می نامیدند و نیز بسیاری از شیوخ اسلام جلوتر بودم و اسلام من یک موضوع دروغین و یک هوس برای غنودن زنان یا وسیله ای برای چاپیدن خلق نبود. اسلام من چیزی بود برتر از اسلام حقیقی مبتنی بر آیات و روایات، هرچند خودم هرگز نمیدانستم که اسلام من اسلام واقعی نیست!

در هر صورت من همه آنچه خوبی می دانستم را اسلامی می نامیدم و هرچه بدی بود را غیر اسلامی و اگر کسی ساعتها با من بحث میکرد که این حکم زشت، جزو احکام اسلام است، میگفتم دروغ است و نمی پذیرفتم!

نمیدانم این چه دردیست که ما داریم! همیشه می خواهیم بگوییم این اسلام هیچ عیبی ندارد! یکی نیست بگوید بنده خدا، آخر این یکدندگی و نادیده گرفتن حقایق چه سودی به حال تو دارد؟

با خود میگفتم باید اسلام را مو به مو اجرا کرد تا خدا راضی باشد.تصور من از الله همان خدایی بود که می شناختم و در ذهن و روانم جاری بود؛ چیزی که بعدها خلاف آن، به من اثبات شد و دانستم الله و آن خدایی که ما، ایرانیان به او متوسل میشویم و عشق میورزیم بسیار متفاوت است.

اما هنوز هم مسلمان باقی مانده بودم، هیچ چیز نتوانسته بود، یقین من به درستی حرفهای الله و احکامش در قرآن را متزلزل سازد.

  • · رهی به سوی خردورزی : راهی که از مسلمانی به زرتشتی گری یا همان دین پاک مبتنی بر نیکی گرایی و خردگرایی پیمودم
  1. 1. اعتقاد به اسلام و مذهب شیعه و اجرای بی کم و کاست دستورات الله
  2. 2. مشاهده مشکلات مختلف مردم : تضاد بین وعده های الله و آنچه در حقیقت از اجرای دستوراتش بوقوع می پیوست
  3. 3. انتساب همه مشکلات و جنایات به تحریف آخوندها و باور به درست بودن اسلام شیعی
  4. 4. اعتقاد به اسلام مبتنی بر سنجش خوبی و بدیها؛ خوبیها اسلامی بودند و بدیها غیر اسلامی
  5. 5. انتساب مشکلات و معضلات به شیعه و امامانش و باور به درست بودن اسلام محمدی
  6. 6. بریدن از شیعه و حرکت به سمت اسلام محمدی
  7. 7. انتساب جنایات و معضلات به تحریف قرآن و باور به درستی اسلام اصیل صدر اسلام
  8. 8. انتساب احکام ضد بشری قرآن به فهم نادرست پیامبر اسلام و بری دانستن خدای تازیان(الله) از جنایت پروری
  9. 9. بریدن از اسلام محمدی و حرکت به سوی اسلام راستین الله

10. پس از اثبات عدم تحریف قرآن، الله را ریشه معضلات دانستم

11. بریدن از اسلام الله و افتادن در بی دینی

12. برزخ هویتی : احساس پوچی از اینکه عمری را پیرو چیزی بودم که خود مایه همه بدبختیهامان بوده

13. آشنایی با دستاوردهای فکری ایرانیان معاصر همچون کسروی

14. پیش به سوی هویت یابی : واقعا ما که بودیم؟ ما ایرانیان چه ملتی بودیم؟ گذشته مان چه بوده است؟ چه فرهنگ، دین و آیینی داشتیم؟

15. گام برداشتن در راه شناخت ایرانیان

16. آگاهی به عظمت و شوکت تمدن ایران قبل از اسلام

17. تلاش برای یافتن ریشه عظمت و شادزیوی و نیکبختی ایرانیان باستان

18. دانستم ریشه آن عظمت را باید در فرهنگ و آثار فرهنگی خصوصا آثار فکری ایرانیان باستان دنبال کرد

19. آشنایی با آثار متفکران بزرگ ایران باستان همچون زرتشت

20. تلاش برای شناخت مولفه های اصلی افکار زرتشت ، مانی و سایرین که باعث بوجود آمدن تمدن بدان بزرگی شده بود

21. یقین به این موضوع که ما باید هویتمان را بازیابیم

22. در نظر گرفتن مولفه های نیک و بد هویتی ایرانیان باستان

23. تلاش برای شناساندن فرهنگ ایرانیان به منظور توسعه آگاهی هویتی در بین ایرانیان

24. خداشناسی نوین : اهورامزدای ایرانی جایگزینی برای الله تازیان

25. هویت دینی نوین : زرتشتی گری مبتنی بر خرد جایگزینی برای اسلام

26. هویت ملی جدید و بی پیرایه و بدون دخل و تصرف : ایرانی گری جایگزینی برای تازی گری : تکیه بر ارزشهای فرهنگهای ایرانیان و پیروی از خوبیهای اخلاقی و فرهنگی نیاکان

27. هویت فراملی نوین : جهانی اندیشیدن و لزوم عمل مبتنی انسانیت در هر نقطه ای از دنیا در هر شرایطی به جای امت گرایی اسلامی

و….

در همه این مراحل، آنچه بیشتر از همه به من یاری رساند، شک ورزی، خردورزی و تکیه بر انسانیت و در نظر گرفتن اینکه آنچه خوبی است خدایی است و آنچه بدی است اهریمنی ونباید در این مورد همچون بسیاری از انسانها بی خردی کرد؛ پس اگر موجودی چون الله(فارغ ازینکه وی واقعا وجود خارجی داشته یا نه!) ادعای خدایی کند یا ادعای پیامبری کند ولی نتایج عمل به دستوراتش بدی و پستی و جنایت باشد، غیر خدایی و اهریمنی است.

پس نباید با این موجود وحشی و اهریمنی مماشات کرد، اهریمن اگر فرصت خودنمایی یابد، روز و روزگارمان تیره و اهریمنی میشود و آن بر سر ما می آید که هزار و چهارصد سال است برای رهایی از آن دست و پا میزنیم!

جالبترین موضوعی  که بعدها شاید در مورد آن بنویسم، انواع هویت و لزوم برخورداری از همه آنها و برقراری ارتباطی منطقی بین آنهاست :

کمترین سطوح هویتی که یک انسان باید بشناسد، بیابد،در خود ایجاد کند و مهتر از آن بایستی بین آنها ارتباط منطقی برقرار سازد؛ عبارتند از :

1. هویت فردی و خانوادگی :  در اسلام این هویت را به مسلمانی محدود میکنند

2. هویت دینی

3. هویت ملی

4. هویت فراملی

5. هویت انسانی

  • · دیدن وضعیت اجتماعی نابسامان از اجرای احکام الله و پیش بسوی شک ورزی

شاید این سوال برای شما پیش آمده باشد؛ پس چه چیزی بود که مسلمانی مانند من را که هم خانواده اش علاوه بر مسلمانی، انسانهایی پاک، ساده دل و در نظر هر کسی نیک بودند، هم خودش جوانی مقید و اخلاقگرا، به شک فرو برده باشد؟

من تا قبل از شک در اسلام، مسلمانی مقید و انسانی پاک سیرت بودم، اما چیزی که مرا به شک درباره سخنان الله فرو برد، دیدن وضع جامعه بود! آنگاه که اسلام و نیکیها، راستیها، پاکیها و خوبیها در تضاد افتادند، اسلام برای از دست ندادن همان خوبیها، انسانی زیستنها و اخلاقگرایی بدور انداختم؛ اسلام خرقه ای بود که مرا شایسته نبود!

من نه فردی دزد، زنباره، هوس باز، بی قید و لا ابالی بودم و نه انسانی ثروت دوست یا قدرت طلب، بنابرین هیچ کدام ازین موارد نمی توانست ایمان مرا متزلزل سازد، شاید اگر قوانین الله براستی به نتایجی که الله مدعی آن است، یعنی عاقبت به خیری در دنیا و آخرت، می انجامید، هنوز همان ملی مذهبی اسلام دوست و الله پرست بودم!

اما همین تضاد بین وعده های الله و نرسیدن اجتماع حتی به ذره ای از آنها و سپس یقین به مشکوک بودن این وعده ها بود که مرا به شک ورزی کشاند. اجتماع باستانی ما، در اثر پیروی از دستورات الله به هبچ کدام از وعده های وی در مورد ایجاد یک جامعه آرمانی پاک، پیشرفته و بی نقص نرسید! حتی در کوچکترین سطح از توقع نیز، آن  وعده ها مححق نشد که بگوییم به درصدی از آن رسیدیم، ما به زیر صفر سقوط کردیم! راهی که الله نشان داده بود یک بیراهه بود!

می دیدم که وعده های الله، وعده هایی پوج و دروغین است…

  • · تضاد حقایق و لرزش بید دین

تا توانستم برای یافتن علت بدبختیهای مردم ایران جسارت به خرج دادم، در هر گروهی خزیدم تا ببینم چه می کنند، به هر حزب و دسته ای سر زدم تا ببینم حرفشان چیست، هرکتاب و مقاله ای به دستم رسید که در مورد اجتماع، فرهنگ، دین و تاریخ بود خواندم تا از لابلای صفحاتش علت درد را بیرون بکشم.

با گسترش دانشم و آگاهی که از وضع جامعه و حکومت اسلامی پیدا کردم؛ دانستم همه مشکل از مسلمین نیست! مشکل از اسلام و فرستنده اش یعنی الله دروغگو،خشن و بیرحم است.

دیدم ما زمانی قبل از اسلام برای خودمان شوکتی داشتیم، اما ناگهان با هجوم تازیان همه چیز زیر و رو شده است، دیدم هیچ اندیشمند ایرانی نیست که بر اسلام و مسلمین نتاخته باشد.

با خواندن متون مختلف در دفاع و رد اسلام از نویسندگانی بسیار از هر دو طیف، موضوعی به وضوح بر من آشکار شد، عموم جامعه ایران از اسلام پیروی می کنند و اکثر مشکلات اخلاقی و فرهنگی ما از احکام این دین است و ریشه در آیات و روایات دارد.

مردم پیروانی بودند که سعی میکردند برای رسیدن به بهترینها از اسلام پیروی کنند اما اسلام جز نکبت به آنها نمیداد، پس ریشه مشکل کجا بود؟

مردم معلول بودند و علت دستورات الله.این دستورات الله بود که اجرایش نکبت و بدبختی به بارآورده بود.

حال میدانستم نبرد برای چیست؛ نبردی برای زدودن نادانی برای جلوگیری از ستم بر مردم، و تیغ تند نبرد من باید بر علیه اسلام و خدایش الله باشد!

دستورات الله که در قرآن آمده بود و مدعی آینده ای روشن بود، هرگز به بهشت ختم نمیشد بلکه راهی بود به جهنم، الله همان شیطانی بود که برای گمراهی مردم خود را در نقش خدا نشانده بود، همان دیوی بود که انگشتر سلیمان را دزدیده بود!

حالا من پاسخ آن سیلی را یافته بودم؛ می دانستم کار از ریشه مشکل دارد، اینها نیروهای الله بودند، پس الله هم لزوما مشکل دارد

اما چرا مردم این همه سال بر علیه آن نشوریده بودند و تخت ستم و گمراهی وی را سرنگون نکرده بودند؟

پاسخ در نادانی بود! الله بواسطه دستوراتی که در اسلام داده از چند جهت مردم را نادان بار می آورد:

1. ضدیت با اندیشه : می گفت تنها باید از او پیروی کنند و در او شک نکنند و همین کار آنان را به نیکبختی خواهند رساند؛ آنان هیچ گاه نمی اندیشیدند تا بهشت برین را از دست ندهند، بهشت و اندیشه در دو سوی رودخانه واقع شده بودند

2. تولید ترس با ارتداد : اگر کسی در احکام الله شک میکرد و آنانرا زیر سوال میبرد مرتد بود و کشته میشد، بدینصورت نوابغ و بهترین اندیشمندان را میکشت و نیز مردم عامی را از گام نهادن در راه اندیشه بر حذر میداشت

3. احکام اهریمنی، وعده های اهورایی : الله در ازای احکامش وعده هایی میداد که هرگز عملی نمیشد، چون تضاد ذاتی داشتند، او تمام جنایاتی که میخواست بشر مرتکب شود را به نام خدای واقعی به خورد بشر میداد و در ازای آنها وعده هایی میداد که هیچ ربطی به اجرای آن احکام نداشت؛ درست مثل کسی که خود را پزشک جا بزند، یک قرص مرگ آور به بیمار بدهد و بگوید اگر بخوری حالت خوب خواهد شد، به خانواده بیمار میگوید اگر بیمار در درستی کار من شک نکند زنده میماند و الا خواهد مرد، بیمار بیچاره با خوردن قرص میمیرد و دست پزشک دروغین هرگز رو نمیشود. مردم و خانواده نیز میگویند تقصیر خودش بود که به پزشک حاذق ما شک کرد!

به زبان ساده، الله، احکام اهریمن را برداشت و بصورت دستورالعمل به مردم داد، از سوی دیگر نتایجی که در اثر اهورایی زیستن بدست می آمد را به جای نتایج اهریمنی زیستن نهاد، حاصل این بود که نقشه ای به مردم داده بود که می گفت در صورت پیمودن ،ن به آبادیهایی خوش آب و هوا خواهیم رسید، اما پیروی از آن نقشه ما را به آن وعده(آبادیها) نرساند بلکه ما را به دل کویری بی آب و علف و کشنده کشاند تا زار بکشد.

به زبانی دیگر الله، به دروغ میگفت اگر اهریمنی زیست کنید(دستورات الله)، سرانجامی اهورایی خواهید داشت؛ اما همه میدانیم هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت!

4. لزوم مسلمانی، تسلیم است : این تسلیم به معنای تسلیم همه وجود یک انسان و تنزل او از مقام یک موجود اندیشمند به حیوانی پیرو و مقلد همچون میمون یا بز

و….

* دانشگاه و علوم انسانی

وارد دانشگاه شدم و تحصیلات دانشگاهی من شد دردسری برای اساتید دانشگاه!

آنها می گفتند من با حرفهایم در کلاسها دانشجوها را بر ضد نظام و اسلام تهییج می کنم و بسیجیها را میشورانم… به هر حال مدرکم را گرفتم

پس از آن به پژوهشگری روی آوردم، چندین مقاله نوشتم که برای منتشرکنندگانش دردسر شد، دیدم نمیشود بصورت رسمی کاری کردم، این بود که نامی برگزیدم(آریامن ایرانی) تا نوشته هایم را بصورت ناشناس در اینترنت منتشر کنم، من هیچ سایت دیگری غیر ازین بلاگ نداریم، بعضی افراد ممکن است از این نام استفاده کنند، اما مسلما هر نوشته ای که به نام من، هرجا منتشر شود، تنها وقتی منتسب به من است که در این بلاگ وجود داشته باشد.

همه کوشش من این است که با پژوهش پیرامون هویت ایرانیان و تاریخ و فرهنگ ایران، هویت خویش را بازیابیم و ققنوس ایران را زنده سازیم
باشد که پس از هزار و اندی سال زجر و رنج، شاد زیست کنیم.

به پاس مقام اندیشمندانی که جانشان را بر سر مخالفت با الله نهادند تا ما روزی بیندیشیم و از دام اهریمن رها شویم، زندگینامه کوتاهم را با لحظات پایانی زندگی محمد زکریای رازی پیوند میدهم:

رازی یکی از بزرگترین اندیشمندان و دانشمندان تاریخ محسوب میشود؛ اما آن چیزی که رازی را برای ایرانیان معاصر جذاب می کند، اندیشه های جسورانه وی در نقد اسلام، مسیحیت و یهودیت میباشد:

رازی که به پیری رسیده بود، آن همه پژوهش و کشف را بی ارزش میدید، اوضاع ایران آشفته  و مردم نگونبخت و عقب مانده بودند، با خود اندیشید باید نقبی بزند به علل نادانی آنها، چندیدن کتاب نوشت که مهمترین آنها :

1. در نبوت یا نقض ادیان (فی نقض الادیان): در این کتاب انبیای سامی را به نقد می کشد و ادیان آنها را باطل و سبب بیچارگی مردم میداند

2.  درباره دروغها و حیله های پیامبران( فی حیل المتنبین) :  در این کتاب معجزات منسوب به پیامبران سامی از جمله قرآن را با دلایل علمی و منطقی ردمیکند

این دو کتاب سبب آشفتگی وسیعی در جامعه میشود و بساط اسلام را به خطر می اندازد، با فشار علما رازی را برای محاکمه به محکمه میبرند:

قاضی میگوید این نوشته ها را انکار کن و جانت را نجات بده و ما را به دردسر نینداز که تو در جهان معتبری

رازی(زکریا) رو به قاضی القضات کرد و گفت : هرگز نوشته ها و سخنانم در مورد ادیان تحریف شده شمایان را پس نخواهم گرفت زیرا که «گاهی یک نوشته میتواند سرنوشت یک ملت نگونبخت خرافاتزده و اسیر استبداد را به نیکبختی منتهی کند!»

قاضی دستور میدهد آنقدر این دو کتاب را بر سرش بکوبند که بمیرد و مسلمین می کوبند، رازی بیهوش به زمین می افتد و او را رها میکنند تا خلق از مرگش آشوب نسازند.

هنگامی که بهوش می اید می بینند کور شده، در راه خانه ، دوستی پزشک او را میبیند و می گوید بیا درمانت کنم

رازی می گوید : دنیایی که در آن خردمندان اینگونه ستم کشند و بیخردان حکومت کنند و به نام خدا خلق را بکوبند و بکشند دیدن ندارد، دنیایی که در آن دینی برای ندیدن و نیندیشیدن حکم صادر کند، دیدن ندارد

رازی به خانه میرسد و همان شب دیده از جهان فر می بندد.

رازی از نظر تاریخ علم یکی از 5 نابغه بزرگ تاریخ بشر و  بزرگترین دانشمند تمامی قرون وسطی بود…

آریامن ایرانی

  1. درود بر آريامن
    با آشنايي باشما خوشبختم
    اميد وارم هميشه هميشه موفق باشي

    • درود منم بر شما آروین جان
      منم از آشناییتون خوشبختم
      بهتون سر میزنم
      شما هم سر بزنین

  2. سلام
    ببخشيد انقدر دير امدم
    درس و مدرسه نمي زاره
    خب درباره اون سوالاتون اين فايلي پي دي اف رو دانلود كن هر چي سوال داري هست
    http://www.p30day.com/other/e-book/2433-wordpress-learning-e-book-farsi-language—.html
    موفق باشي

  3. درود بر تو
    نام خوبی گزینش کرده ای
    منظورم تازی نامه است

    • سپاسگزارم علی جان
      تازیها به کتاب محمد میگن قرآن یعنی خوانده شده
      ما ملزم نیستیم هرچی اونها میگن رو بگیم
      ما بهتره همون چیزی که ایرانیان صدر اسلام میگفتن رو بگیم
      یعنی تازینامه
      کتابی مملو از نوشته های بی سر و ته و غیر انسانی و غیر علمی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.