ario222

همانندی عجز، بهتزدگی و دستپاچگی خامنه ای و ضحاک در مقابل دو ایرانی نژاد

In تاریخ و تمدن، جنبش سبز on 2009/10/31 at 01:43

به نام خداوند کاوه آهنگر

عنوان :  همانندی عجز، بهتزدگی و دستپاچگی خامنه ای و ضحاک در مقابل دو ایرانی نژاد

موضوع : تاریخ ایران باستان و جنبش سبز

نویسنده : آریامن ایرانی

بـــــرآمـــــد خـــــروشـــــيـــــدن دادخـــــواه

هـــم آنـــگـــه يـــكـــايـــك ز درگــــاه شــــاه

بـــر نــــامــــدارانــــش بــــنــــشــــانــــدنــــد

ســـتـــم ديـــده را پـــيـــش او خـــوانـــدنــــد

كــه بــر گــوي تـــا از كـــه ديـــدي ســـتـــم

بــــدو گــــفــــت مــــهــــتــــر بــــه روي دژم

كـــه شـــاهـــا مــــنــــم كــــاوه ي دادخــــواه

خـــروشـــيـــد و دســـت بـــر ســـر ز شـــاه

ز شـــاه آتـــش آيـــد هــــمــــي بــــر ســــرم

يـــكــــي بــــي زيــــان مــــرد آهــــنــــگــــرم

بــــبــــايــــد بـــــديـــــن داســـــتـــــان داوري

تـــو شـــاهـــي و گـــر اژدهـــا پـــيـــكــــري

چـرا رنـج و سـخـتـي هــمــه بــهــر مــاســت

كـه گـر هـفـت كـشـور بـه شـاهــي تــراســت

بــدان تــا جــهــان مــانـــد انـــدر شـــگـــفـــت

شـــمـــاريـــت بـــا مـــن بـــبـــايـــد گـــرفـــت

بسیاری از دوستان ماجرای کاوه و ضحاک را شنیده اند.در اینجا نمیخواهم داستان مفصل آندو را بازگو کنم بلکه آنچه از نظر من همانندی تاریخی بین ماجرایی در دوران باستان و عصر کنونی ایرانزمین میتواند باشد را بیان خواهم کرد:

بطور مختصر ضحاک تازی در دوران جمشید(شاه اسطوره ای ایران که جامی داشت که هرکس از آن مینوشید نامیرا میشد، مگر آنکه او را بکشند) بر ضد او شورید و به همراه سپاه تازیان، ایرانیان را به خاک و خون کشید و خود بر تخت جمشید تکیه زد.

ضحاک از جام جمشید(جام جم) نوشید و نامیرا شد و بدین ترتیب دوران خلافتی را بر ایران آغاز کرد که نماد تاریکی و دروغ در ایران باستان به شمار میرود.

اما وجه تشابهات دوران خلافت ضحاک تازی و خمینی و خامنه ای تازی آنقدر زیاد است که تنها کافیست به شاهنامه (خصوصا جریانات حکومت ضحاک) و نیز حوادث دوران انقلاب تاکنون گذرا نگاه بیندازید.

شما هم، چون من بیشک از این همه همانندی در شگفت خواهید شد.

ازین پس مقاله را بصورت دو وجهی پیش میبرم یعنی برخی از تشابهات بسیار واضح را در کنار هم قرار میدهم:

هر دو آنها تازی زاده هستند: ضحاک تازی بود و از شبه جزیره منفور و اهریمنی عربستان شورید و خمینی و خامنه ای به اذعان خودشان تازی هستند.

نکته: از دید من کسی تازی است که با وجود زندگی در خاک پاک ایران و استفاده از سرمایه ها و منابع این کشور، با ملت و کشور ایران و تاریخ و فرهنگش دشمنی کند و خارجی را بر ایرانی برتر دانسته و مقدم بدارد و منافع ایران و ایرانی را لگدمال گرایش به خارجی کند.

اصل شورش ضحاک در مقابل جمشید آزاد دینی و شادزیوی بوده است تا جایی که او را متهم به بیخدایی کردند.

اصل اتهامات محمدرضا پهلوی از نظر آخوندها چه بود؟

آزادی جنسی بدون تجاوز(بی بند و باری از نظر خمینی تازی)، حق رای زنان(زنان مملوک مردان دانسته شده اند در اسلام)، آزادی بیان و قلم (تازیان کنونی و در صدر آنها خمینی میگفتند چرا روشن اندیشانی چون کسروی باید حق اظهار نظر داشته باشند؟)، جلوگیری از قضاوت توسط آخونها(آخوندها همواره معترض بودند که سیستم دادگستری نوین که در زمان رضا پهلوی پایه گذاری و در دوره محمدرضا پهلوی قوام یافت، ضد اسلام است، چرا که قوانین مدرن حقوقی به جای قوانین دلخواه آخوندها ملاک رای بود و حق قضاوت به جای آخوندها به فارغ التحصیلان رشته حقوق داده شده بود)، اصلاحات ارضی (برخی آخوندهای فاسد بواسطه چاپیدن روستاییان بیسواد توسط سیستم وقف، صاحب دهها هکتار زمین شده بودند و اصلاحات ارضی هیمنه این زمینداران یا بعبارتی فئودالها را در هم کوبید)، سیستم آموزش نوین(زمانی که در دهه دوم سده اخیر به همت رضا پهلوی اولین دانشگاه ایران بنیانگزاری شد، تمام توجه از حوزه های علمیه برداشته شد و نخبگان توجهشان معطوف به فراگیری دانش نوین شد، حوزه ها از آنزمان تاکنون در حاشیه رودخانه دانش و اندیشه ایران قرار گرفتند، این یکی از اساسیترین دلایل مخالفت آخوندها با رضاشاه بود، موج نفرت حاصل از تاسیس دانشگاه، حتی در عصر حکومت اخوندها فروکش نکرده و آنها بارها به این نهاد قدرتمند حمله کرده اند و انقلاب فرهنگی تنها نمونه ای از هزاران شبیخونیست که به دانشگاه زده شده)، ارجحیت تحصیلکردگان دانشگاه بر روحانیون( آخوندها بسیار حسرت میخوردند که مسئولیتهای اساسی مملکت در دست دانش آموختگان باسواد دانشگاههاست، آنها عملا نه تنها در اداره کشور بلکه در اداره یک فروشگاه کوچک حرفی برای گفتن نداشتند، این نکته را بروجردی در جلسه ای صریحا به طرفداران حکومت آخوندی و همپالکیهایشان گفته بود)، سودای زنده سازی عظمت و شوکت ایرانیان(حمله به کارهای فرهنگی و تحقیقاتی زمان پهلوی مانند جشنهای دو هزار و پانصد ساله، نه از جهت دلسوزی برای منابع مالی مملکت بلکه ترس از احیای جهان بینی ایرانیان بود)، تحول در نظام خط و زبان ( از نظر آخوندها خط عربی و کلمات تازی نباید دستخوش تغییر شود زیرا حرفهای آنان و دکان تازیان و آخوندها بسیار ناملموس خواهد شد، هنگامی که کسروی و دیگران شروع به پاکسازی زبان کردند زنگ خطر برای انها به صدا درآمد، آیا خط ایرانی جایگزین خط تازیان خواهد شد؟این کابوس شبانه آیت الله های اسلام شده بود. آن ها تصور می کنند خدا تنها عربی می داند!)، برگزاری جشنهای ایرانی (هنگامی که جشن نوروز با آن شکوه و شوکت برگزار میشد ، آخوندها به فکر فرو رفتند که اگر شادی که جزئی اساسی از فرهنگ و جهانبینی ایرانیان است در میان آنها زنده شود، چه بر سر پنج تومانی ها و پاکتهای روضه خواهد آمد، تن ملاها در گور لرزید و شیونشان از زبان یکی از فرزندان خلفشان بلند شد که آی مردم اسلام در خطر است و همه میدانیم منظورشان از اسلام چه بود! دکان عزاداری و صیغه کردن، دکان چاپیدن و گاییدن، دکان مشتی بیسواد را در جهالت خوابانیدن،)، هواداری از مطالعه دین پیامبر ایرانی( این از مهمترین دغدغه های آخوندهای اسلام است و به طور خلاصه اینکه، اگر آن ها اجازه دهند که افکار زرتشت و کتاب مقدسش شناخته شود، آنگاه نمی توانند تفسیری از قرآن ارائه دهند که با تفسیر و برداشت پیامبر پیش از محمد متضاد باشد! و آن اینکه باید بپذیرند اگر محمد پیامبر خدای حقیقی است، نمی تواند در اصول و اندیشه با زرتشت تضاد داشته باشد، پس باید دو آموزه بزرگ زرتشت یعنی اندیشه آزاد و شادزیوی را وارد اسلام و برداشت و تفسیر از قرآن کرد که خود آتشی در انبار آخوندها خواهد شد)، نزدیکی ایران و آمریکا( روحانیت شیعه که در تاریخ معاصر همواره سر در آخور انگلیس و روس داشته، بواسطه نزدیکی ایران و آمریکا بسیاری از مزایا و دریافتیهای خود را از دست داده بود، هرچند عاقبت انگلیس پرده بی حیایی را بالا زد و عملا بی بی سی با پخش ساعتها برنامه رادیویی ضد شاه ، مبلغ قدرت گرفتن خمینی شد) و ….

اگر بخواهم بقیه قضایای اتهامات محمدرضاپهلوی را بیان کنم باید یک کتاب بنویسم!پس بیایید ادامه ماجرا را پی بگیریم:

پرسشی اساسی مطرح خواهد شد و آن اینکه با این همه چرا شاه سقوط کرد؟ آیا این کارهای مثبت در نظر مردم نمی آمد؟

پاسخ به این پرسشها مفصل است، اما اصلیترین دلیل سقوط شاه در سرکوب مخالفین حکومتش بود، خیلی از مردم اصلا از آن همه تحول و خدمت خبر نداشتند، اما کوچکترین بی احتیاطی امنیتی و نظامی باعث تحریکشان میشد، شاه سقوط کرد زیرا نتوانست بر دلهای مردم حکومت کند، زندانی کردن مخالفان سیاسی، کشتار تظاهر کنندگان در برخی شهرها، شکنجه زندانیان سیاسی، اینها بزرگترین علل سقوط وی بودند، مردم هم میخانه و کاباره شان را میخواستند هم مسجد رفتنشان، هم چهارشنبه سوری میخواستند هم عاشورا، مردم می خواستند آزادی سیاسی داشته باشند، امروزه اکثر محققان معترفند مهمترین عامل سقوط حکومت پیشین استبداد سیاسی بوده است و بس.

کارهای مثبت زمان شاه در بین اکثریت مردم ناشناخته بود. بطور مثال توده مردم از برگزاری جشنهای دو هزار و پانصد ساله تصور خود نمایی از سوی شاه و دور ریختن پولهایشان را داشتند در صورتیکه تنها اقلیتی میدانستند چه تاثیر شگفتی بر قدرت ملی در سطح منطقه و جهان و احیای شخصیت ملی ما دارد و چه سیلی از توریست را جذب میکند و….

استبداد سیاسی حکومتش را فرو ریخت و او با اشک و آه رفت…

ملت شادان و خندان بود که همه مشکلات برطرف شده و ضحاک معاصر را برکشیدند …

مهمترین جنایت فرهنگی ضحاکان باستان و نوین چه بود؟

ضحاک باستان مغز سر جوانان را به مارانش میداد، همه کودکان را به محض تولد میکشت چرا که از ظهور ایرانی نژاده میترسید، فردوسی بسیار زیبا بیان میکند که مهمترین دغدغه ضحاک جوانان بودند چرا که بزرگان را یا کشت و یا فریفت و خرید.

اما چرا مغز جوانان را می درید؟

زیرا که حتی اگر دستها و پاها را میبرید باز هم در مغز آن جوان ایرانی صدایی می آمد که : ای ضحاک تازی! من ایرانیم و زنده خواهم شد، فرهنگم و کشورم را زنده و شاد خواهم کرد و آرزوهای تو را بر باد خواهم داد!

ضحاکان مدرن یا بعبارت بهتر همین آخوندهای فاسد چه کردند؟

آنها برای از بین بردن هویت ایرانیان و همه باقی مانده های فرهنگ باستانیشان کوشیدند.

برای از بین بردن نیروی اندیشه جوانان ایران از هر دری ماری علم کردند، گسترش فقر و فحشا بواسطه سیستم منسجم و برنامه ریزی شده توزیع فقر و از بین بردن نیروی تولید و کار، پخش گسترده مشروبات مسموم، پخش گسترده مواد مخدر، پخش فیلمهای مستحجن در اکثر شهرها، دستگیری فعالان سیاسی و عقیدتی، شکنجه و تجاوز به جوانان در زندانها، فروش دختران ایرانی در کشورهای تازی همچون امارات عربی، ممنوعیت ماهواره و ویدیو، ممنوعیت دسترسی به مطبوعات آزاد، ممنوعیت استفاده از اینترنت پر سرعت، ممنوعیت شک در دین و مهمتر از آن استیلای فقهای اسلام بر اندیشه،  دین و  کشور و…

اما آنچه بیش از همه برای مغز جوانان مایه بدبختی و بی هدفی شد، ممنوعیت دسترسی به کتابها و مقالات روشنگرانه بود، جوان ایرانی به جای خواندن مقالات روشن اندیشانی چون سهروردی و مولوی مجبور به خواندن لاطاعلات مصباح و شریعتمداری شد …

ما بی هویت شدیم، گذشته مان را از یاد بردیم، افتخارات ما شد نابودی ایران به دست اعراب، کتابهای ما شد صرفا زیارت نامه، ما از خود بیگانه شدیم، آنقدر که تازیان را میشناختیم، یک هزارم آن کوروش و زرتشت را نمی شناختیم چرا که ضحاک میخواست ما ندانیم از نسل زرتشت و کوروشیم …

تلاشهای ضحاک مدرن به اینجا رسید که نزدیک پنج میلیون جوان و میانسال را معتاد کرد، هزاران را کشت، نزدیک یک میلیون را با سپاه و بسیج فریفت و خرید اما کور خوانده بود،

چرا ضحاک از فریدون میترسید؟

باید بیان کنم که فریدون همچون بسیاری از شخصیتهای دیگر شاهنامه نه تنها شخصی حقیقی بوده، بلکه اندیشمند توس با هزاران ایما و اشاره به ما میگوید که او بیانگر یک شخصیت خاص فردی و روانی و اجتماعی نیز هست، یعنی فریدون نمادی از چیزی یا حسی یا فردی است که در هر زمانی میتواند زنده شود،

اما فریدون ایرانیان نماد چه شخصیت اجتماعی است؟

خردمند خراسان میگوید وی چند وجه شخصیتی برجسته دارد:

– از اصل و نسب ایرانیش با خبر است.میداند از نژاد ایرانیست و روی این تعلق ملی برای آزادی ملتش جان میدهد

– از تیره و طایفه حاکم دروغین ایران باخبر است.فریدون میدانست ضحاک تازیست همچون آخوندها(کسانی که عرب زده شده اند) و انها حق حاکمیت بر سرزمین ما را ندارند یا از زبان ابومسلم خراسانی : “اسلام آری ، حکومت تازیان نه”

– خوی شجاعت و دیو نهراسی دارد. میداند اخر این راه ناپیداست اما با شجاعتش به پیش میرود

– درایت هنگام گریز و نبرد دارد. او میداند گاهی باید حمله کند و گاهی در اثر قلت یاران مخفی شود. یاداور حسن صباح نیز هست.

با آن همه کشتار که ضحاک کرد، و این سپاه بزرگی که فراهم کرده بود چرا باید از جوانکی فلکزده و درمانده و ترسان از مرگ بهراسد؟

پاسخ در همان مغز فریدون بود! فریدون فردی بود که میتوانست دیگران را بیاگاهاند، روشن سازد و از دل اندیشه و مغز پاکش هزاران جمشید فرخ پی و غیور را بر سر ضحاک فرو ریزد. ضحاک میدانست تا فریدون زنده است اندیشه ایرانی زنده است و تا اندیشه ایرانی زنده باشد سودای خلافت مادام العمر و استیلای فرهنگ عرب بر عجم غیر ممکن است.

این را مقایسه کنید با هراسی که آخوندهای فاسد و قاتل از دانشگاهیان دارند، دانشگاهیان فریدونیان زمانه مایند چرا که میتوانند اندیشه کنند و بدتر از هرچیز آگاه سازند، پس آوندها آن تن مفلوکشان را باید هر از چندی به یکی از دانشگاهها بکشاند تا وارسی کند که آیا فریدونی هست؟!!

شباهتهایی قیام کاوه و قیام کروبی و موسوی

اما آغازین برخوردهای کاوه با حکومت ضحاک در این بود که او را 18 پسر بود که همگی را ضحاک بکشت و مغز سرشان را به ماران داد.کاوه ماند وتکدانه پسری که او را مخفی مینمود به محض آنکه مامورین اطلاعاتی ضحاک از وجود او آگاه شدند، او را دستگیر کردند و آماده مرگ نمودند، ضحاک شب قبل خوابی دیده بود که فریدون به همراه تعدادی جوان به سوی قصرش هجوم آوره است، همان شب مجلسی از بزرگان برپا کرد تا از هراس فریدون نامه ای به مردمان ایرانزمین بفرستند که همه بزرگان ایرانزمین گواهی میدهند که او حاکم و خلیفه ای دادگر و دادگستر بوده و در حکومت او و از سوی او احدی بیداد نورزیده است.

کاوه که یکی از بزرگان استهپان و جی بود نیز آمده بود، هنگامی که چنین میشنود، می خروشد و او را به بیدادگری متهم میکند و کسانی که انرا امضا کنند را مشتی ترسو و خائن مینامد.

ضحاک می گوید: چرا مرا بیدادگر مینامی؟

میگوید 17 پسرم را کشته ای به بیداد و این یکی را هم امشب میخواهی خوراک مارانت کنی،

ضحاک برای فریب بزرگان میگوید اینطور نیست و پسر تو خلافکار است و من هیچ جوانی را بی گناه نکشته ام که من حاکمی الهی هستم، بعد میگوید همین الان ازادش میکنم ولی دیگر نباید خلاف کند،

ضحاک رو به او میکند و میگوید دیدی من دادگری یگانه و الهی هستم حال تو هم امضا کن، صدای بلند کاوه کاخ ظلمش را میلرزاند که ای هیولای مجسم، ای اهرمن تازی، من هرگز چنین خفت و دروغی را با مردم ستمدیده ایران نکنم و نامه را پاره میکند و از مجلس ضحاک بیرون میرود. سران از این کار کاوه به خشم می‌آیند و از ضحاک می‌پرسند چرا کاوه را زینهار دادی؟ او پاسخ می‌دهد که نمی‌دانم چرا پنداشتم میان من و او کوهی از آهن است و دست من بر کاوه کوتاه.

درفش را بلند میکند و ایرانیان در زیر درفش جمع میشوند و ان تازی بیوجدان را از تخت به زیر میکشند و شادی و آزادی باز در ملتمان دمیده میشود …

در عصر تاریک ما ، عربزدگان هزاران جوان و بزرگ ایرانی را کشتند و دریدند و دهها انتخابات دروغین برپا کردند اما در انتخابات 22 خرداد 88 ، چند کاوه تاب ستم نیاوردند و خروشیدند، او نهیب زد و ترساند که باید گواهی دهند که انتخابات تحت حاکمیتش سالم برگزار شده اما انان چنین نکردند، اما او هرگز از چند کاوه نمی ترسید انچه او را ترسانید فریدونهای عصر ما بودند، با همه شوکت دروغینی که برای سپاه اهریمنی اش دست و پا کرده بود، فریدونهای عصر در چندین مرحله بر او قیام کردند که قیامهای 25 خرداد و 30 خرداد و روز ایران(روز قدس) سرآمد بود.

خامنه ای تعدادی از نخبگان ایرانی را جمع کرد تا گواهی دهند او دادگر است اما باز هم یک فریدون (وحیدنیا)برخاست و او را در هم شکست….

 

پایان بخش یکم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: